الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

192

إحياء علوم الدين ( فارسى )

كس آن چه در دست تو باشد آرزو برد ، پس در دفع و مقابلهء او به داعيه‌اى محتاج باشى ، و آن داعيهء خشم است . پس اين نيز بسنده نباشد ، چه شهوت و خشم داعى نباشد مگر به چيزى كه سود و زيان آن در حال بود . و اما در مآل اين ارادت بسنده نباشد ، پس حق تعالى براى تو ارادتى ديگر بيافريد كه اشارت عقل را كه معرّف عواقب است مسخّر باشد ، چنان كه خشم و شهوت را مسخّر ادراك حس آفريد كه دريابندهء حالت حاضر است . پس بدان انتقاع توبه عقل تمام شد « 264 » ، چه مجرد دانستن كه شهوت مثلا زيانكار تو است در احتراز كردن از آن كافى نباشد تا تو را سوى كار كردن به موجب دانستن ميلى نبود . و بدين ارادت تو را از بهايم ممتاز گردانيد بر سبيل اكرام بنى آدم ، چنان كه به دانستن عاقبتها مخصوص گرديدى . و اين ارادت را « باعث دينى » نام كرده‌ايم ، و تفصيل آن در « كتاب صبر » با تفصيل تمام پيش از اين آورده‌ايم . طرف سوم - در نعمتهاى بارى تعالى در آفريدن قدرت [ 141 ] و آلت‌هاى حركت ( 1 ) بدان كه حس جز دريافتن فايده‌اى ندهد ، و ارادت را معينى نيست مگر ميل كردن سوى طلب يا هرب « 265 » . و اين بسنده نباشد تا آلت طلب و هرب نبود ، چه بسيار زمن « 266 » باشد كه چيزى دور را به آرزو برد ، يا كاره باشد چيزى را كه دريافته بود ، ليكن نتواند كه سوى آن برود بدانچه پاى ندارد ، يا نتواند كه آن را بگيرد بدانچه دستش نباشد يا مفلوج و خدر « 267 » بود . پس چاره نباشد از آلات حركتها ، و از قدرت در آن آلات تا حركت او به مقتضى شهوت از جهت طلب و به مقتضى كراهيت از جهت هرب باشد . پس بدان سبب حق تعالى براى تو عضوهايى آفريد كه ظاهر آن بينى و اسرار آن ندانى . و بعضى از آن براى طلب است ، چون پاى آدمى را ، و بال مرغ را ، و دست و پاى ستوران را ، و بعضى از آن براى دفع ، چون سلاح آدمى را ، و سرون « 268 » حيوانات را . و در اين ، اختلاف حيوانات بسيار است . پس بعضى دشمنان بسيار دارند و غذايشان دور است ، بدان سبب محتاج باشند به زودى حركت ، پس او را پر و بال بيافريد تا به زودى بپرد ، و بعضى را چهار پاى آفريد ، و بعضى را دو پاى ، و بعضى را نرم رو ، و ذكر آن دراز است . پس بايد كه عضوهايى را ياد كنيم كه خوردن بدان تمام شود تا غير آن بدان قياس كرده شود . پس گوييم كه ديدن تو طعام را از دور ، و حركت تو سوى آن بسنده نباشد ، تا آن را نگيرى ، پس محتاج باشى به آلتى گيرنده ، پس حق تعالى به آفريدن دستها بر تو انعام فرمود . و آن دو درازند تا به چيزها رسند ، و مشتملند بر بندهاى بسيار تا در جهتها حركت كنند و دراز شوند و سوى تو باز آيند ،

--> ( 264 ) تمام شد ، كامل شد . ( 265 ) هرب ، فرار . ( 266 ) زمن ، بر جاى مانده ، بيمارى كه بيمارى وى دير كشيده ( 267 ) خدر ، سست ، بىحس . ( 268 ) سرون ، شاخ .